نگاهی به سفرنامه پیترو دلاواله
به نام خداوند جان و خرد
نگاهي به سفرنامه
پيترو دلاواله جهانگرد ايتاليايي در عصر صفويه
دكتر عمادالدين فياضي
تهران ارديبهشت 1384
مقدمه:
سفرنامه ها اغلب منابع باارزشي محسوب مي شوند كه در روشن نمودن جنبه هاي مختلف تاريخ اجتماعي ايران بويژه آنجا كه از ديد مورخين ايراني پنهان مانده است، به كار مي آيند . با كمك همين سفرنامه هاست كه بازسازي فضاي فرهنگي و اجتماعي و ... گذشته امكان پذير مي گردد و بر همين اساس مي توان گفت سفرنامه از نظر تاريخ نگاري در بردارنده مطالبي هستند كه در تاريخنگاري فرهنگي فوق العاده حائز اهميت هستند.
اهميت و ارزش سفر و تحسين و پذيرشي كه به دليل سفر و مشاهده از نزديك با قبول زحمت و خطر وجود دارد, همواره محتويات سفرنامه ها را با اقبال عمومي مواجه ساخته است بويژه آنكه از سرزمين هاي دور و دراز و پديده هاي عجيب سخن مي گويد.
تا قبل از سال 1600 م شمار اروپايياني كه از ايران ديدار كرده بودند بسيار اندك بود، اما در عصر صفويه با آغاز قرن هفدهم ميلادي روند ديدار آنان از ايران تغيير يافت. "سر راجر استيونز" در مقاله اي مهمترين عواملي كه سبب افزايش ديدار اروپاييان از ايران شده است چنين برمي شمارد :
1- تجارت سودمند شرق و آغاز فعاليت كمپاني هند شرقي
2- وحدت نظر ايران و اروپا در دشمني با تركان عثماني
3- وحدت نظر مذكور باعث شد شاه عباس رفتاري محبت آميز و دلگرم كننده با مسيحيان داشته باشد
4- آزاد شدن بنا در خليج فارس از سلطه پرتغالي ها
5- ارسال گزارش هايي به اروپا درباره شگفتي هاي ايران بويژه پايتخت جديد با شكوه آن
6- بهبود وضع مالي اروپاييان و تمايل روز افزون آنها به مسافرت.
به همين خاطر در عصر صفوي گروههاي مختلفي از اروپاييان شامل سفرا، ماجراجويان، راهبان و مسيونرهاي مذهبي و بازرگانان به ايران سفر كرده اند.[1]
به طور كلي اغلب مسافران و جهانگرداني كه به ايران سفر كرده و اقدام به نگارش سفرنامه كرده اند را مي توان به چند دسته تقسيم كرد , عده اي فقط كنجكاو بوده و اهل سفر و زيارت و تنها به دلايل شخصي تن به اين گونه مشكلات مي دادند، تعدادي نيز به دلايل سياسي به ايران مي آمدند.( البته ذكر اين نكته ضروري است كه ماموريت هاي سياسي در آن زمان چندان با مصونيت سياسي همراه نبود.) گروه ديگر مروجين مذهبي و هيات هاي مسيونري بودند و اين امر به ويژه از قرن دهم هجري / شانزدهم ميلادي به بعد رو به افزايش گذاشت. "پيترو دلاواله" جهانگرد ايتاليايي را هر چند مي توان در دسته نخست جاي داد اما چنانكه از سفرنامه او پيداست مسافرت او خالي از دلايل سياسي و مذهبي نبوده است با اينكه رسما به عنوان سفير يا مسيونر مذهبي اعزام نشده بود.
به هر حال او در زمانه اي به ايران سفر كرد كه آوازه فتوحات شاه عباس عالمگير شده و توجه جهان غرب را به خود معطوف ساخته بود، آنها با توجه به اين كه در درگيري و كشمكش طولاني با تركان عثماني قرار داشتند، خواهان آگاهي و گاه همكاري با اين فاتح نامدار مشرق زمين بودند.
در اين نوشتار نخست به خلاصه اي از زندگي پيترو دلاواله ، دلايل سفر او به شرق و ايران و سپس به بررسي نكات جالب و جذاب سفرنامه او خواهيم پرداخت.
پيترو دلاواله كه بود؟
پيترو دلاواله در 11 آوريل 1586 ميلادي در شهر رم متولد شد. خانواده وي از قديمي ترين و اصيل ترين خانواده هاي رم محسوب مي شد و چندين نفر از افراد آن به مقام كاردينالي رسيده بودند. او نخست به آموختن زبان لاتين پرداخت و به جهت داشتن ذوق و استعداد و داشتن پايه و مايه علمي به عضويت مجمع ظرفاي روم كه از مهمترين مجامع علمي و ادبي شهر رم به شمار مي آيد پذيرفته شد.[2]
در آن زمان اصيل زادگان مي بايست به آداب شواليه گري آشنا مي شدند و فن شمشيربازي را مي آموختند، به همين علت پيترو كه طبعي آتشين و سري پرشور داشت به آموختن فنون نظامي نيز پرداخت. پيتروي جوان در رم پاي بند عشقي نافرجام شد كه پيروزي رقيبش را دربرداشت. در نتيجه اين شكست اشراف زاده رومي ملول و غمگين و مايوس شهر رم را ترك كرد و به ناپل رفت و در آنجا طي مراسمي لباس زائرين را بر تن كرد و گردن بند متبركي به گردن آويخت كه تا آخر عمر همراهش بود. پيترو براي فراموش كردن شكست عشقي و از سوي ديگر بر اثر تشويق هاي دوست دانشمند خود "ماريو اسكيپانو" تصميم مسافرت به مشرق زمين را گرفت و در هشتم ژوئن 1614 م با كشتي "گران دلفينو" از ونيز عازم آسياي صغير و مصر شد و بعد از طريق صحراي سينا به فلسطين رفت و پس از ديدار اورشليم به دمشق و حلب و آنگاه به بغداد مسافرت كرد و به قصد مشاهده آثار تمدن بابلي ها از شهر حله نيز ديداري نمود و پس از مراجعه مجدد به بغداد در آنجا با "سيتي معاني" دوشيزه هجده ساله آسوري مسيحي ازدواج كرد.
پيترو پس از اين ازدواج در تاريخ 4 ژانويه 1617 برابر با 25 ماه ذوالحجه سال 1205 ه. ق به اتفاق عروس تازه و چند تن از ملازمان و خدمتكاران عازم ايران شد و از راه همدان و گلپايگان به اصفهان رفت. چون شاه عباس در آن موقع در اصفهان نبود و در فرح آباد واقع در كنار درياي خزر به سر مي برد. جهانگرد ايتاليايي بعد از مدتي اقامت در اصفهان در ژانويه 1618، از راه كوير و فيروزكوه به مازندران رفت و بالاخره در شهر اشرف شاه عباس او را به حضور پذيرفت و مذاكراتي بين آنان جريان يافت كه تفضيل آنرا به دقت شرح مي دهد.
شاه عباس از همان ابتدا با جهانگرد ايتاليايي با مهرباني تمام رفتار مي كند و همين امر موجب مي شود كه او مدتها در دربار ايران بماند و در سفر و حضر شاه وي را همراهي كند.[3]
دلاواله چنانكه خود مي گويد از مسافرت به ايران دو هدف داشت: يكي اينكه در يك لشكركشي نظامي عليه تركهاي عثماني شركت كند و تا سر حد امكان انتقام بد رفتاري هايي را كه آنان نسبت به مسيحيان روا مي داشتند بگيرد و ديگر اينكه اسبابي فراهم سازد تا مسيحيان مقيم عثماني كه در وضع بدي بسر مي بردند به ايران كه نسبت به اتباع مسيحي خود در كمال مهرباني و رافت رفتار مي كرد مهاجرت كنند و در واقع رفتار خوب شاه عباس با مسيحيان و آزادي كاملي كه به آنان در اجراي مراسم مذهبي شان مي داد چنان اين جهانگرد ايتاليايي را تحت تاثير قرار داد كه همه جا به تعريف و تمجيد شاه ايران مي پردازد و از شاهزادگان كشورهاي غربي كه عليرغم همكيشي و همخوني نسبت به آزار و شكنجه مسيحيان عثماني بي اعتنا هستند انتقاد مي كند و در اين راه آنقدر تند مي رود كه سانسور و قت در موقع چاپ كتاب مانع از انتشار آن قسمت از نامه ها مي شود.[4]
دلاواله پس از فرح آباد در معيت شاه عباس عازم اردبيل مي شود تا از نزديك شاهد جنگهاي خونين ايران و عثماني باشد و داستان پيروزي ايرانيان را به تفضيل بيان مي كند. پيترو پس از اين جنگ راهي اصفهان و از آنجا به شيراز و تخت جمشيد مي رود و مطالب جالبي درباره تخت جمشيد مي نويسد و با وجودي كه موفق به خواندن كتيبه ها نمي شود اما درك كرد كه نوشته هاي آن برخلاف خطوط اسلامي از چپ به راست است و اين البته نشان دهنده هوش و ذكاوت و توجه خاص اوست.
او سپس براي راهي شدن به هند عازم جنوب مي شود اما در 30 دسامبر 1622 همسر مهربانش بانو معاني كه در اثر سفرهاي متعدد خسته و آزرده شده و تحمل آب و هواي منطقه را نداشت در ميناب چشم از جهان فرو بست. دلاواله شرح بيماري و درگذشت وي را طي يكي از نامه هايش با چنان سوز و گداز مي نويسد كه سخت تاثر برانگيز است و از آنجايي كه عشق و علاقه زيادي نسبت به همسر خويش داشت با تحمل زحمات فراوان به موميايي كردن جسد مي پردازد و آن را در تابوتي قرار مي دهد و در طول تمام مسافرت هاي بعدي همراه مي برد تا بالاخره پس از رسيدن به شهر رم زن محبوبش را در مقبره خانوادگي واقع در كليساي "آراچلي" كه بر روي تپه معروف "كامپيدوليو " مركز شهر رم واقع شده به خاك سپرد.
پس از اين واقعه شوق سفركردن همچنان خاموش نمي گردد و براي ادامه دادن سفرهاي پر ماجرايش به هند تلاش مي كند و با مشكلات فراوان پس از 20 ماه توقف در هند و نگارش خاطراتش از ديدني هاي اين سرزمين از طريق بندر گوا به مسقط و بصره مي رود. از بصره تا حلب را از طريق خشكي طي مي كند و در حلب سفر خود به مشرق را به اتمام مي رساند و با كشتي به ناپل مي رود و درست در 5 فوريه سال 1622 م پس از دوازده سال دوري از وطن به شهر رم باز مي گردد و مورد توجه پاپ اوربانوي هشتم قرار مي گيرد.[5]
دلاواله پس از مرگ همسرش با "مارياتيناتين" دختر يكي از صاحب منصبان گرجي كه ازكودكي توسط همسرش تربيت يافته بود ازدواج كرد و صاحب 14 فرزند شد.
پس از اين ازدواج، اصيل زاده ايتاليايي زندگي اش را در شهر رم ادامه داد و خانه او مركز رفت و آمد دوستان و علاقمندان شنيدن ماجراهاي جالبش شد و در انجمن ادبي زمان خويش نيز موفقيتهايي كسب كرد و بالاخره در آوريل 1652 م، پس از 66 سال زندگي پرماجرا جان به جان آفرين تسليم نمود و جسد او را نيز در كليساي آراچلي شهر رم دفن كردند.
محتواي سفرنامه پيترو دلاواله :
سفرنامه پيترو دلاواله به مشرق زمين به سه قسمت تقسيم مي شود ، تركيه، ايران و هند، ولي فقط قسمت مربوط به تركيه در زمان حيات نويسنده به چاپ رسيد و قسمت هاي دوم و سوم بعد از مرگ او انتشار يافت تمام اين سفرنامه در واقع بصورت نامه هايي متعدد نگارش يافته، بدون ترديد سفرنامه او يكي از جذاب ترين و جالب ترين سفرنامه هايي است كه تاكنون نوشته شد چرا كه حس ملاحظه اين سياح فوق العاده و بي نظير است و با چنان دقت و ظرافتي صحنه هاي مورد مشاهده را شرح مي دهد كه خواننده احساس مي كند در آن مكان عينا حضور داشته است. به علاوه از آنجايي كه وي با زبانهاي تركي، فارسي، عربي و تاحدي قبطي و كلداني آشنا بود توانسته است مطالبي را درك نمايد كه ساير جهانگردان به سبب عدم آشنايي با اين زبانها درك نكرده اند.[6]
ترجمه فارسي اين اثر نخستين بار توسط دانشمند برجسته دكتر "شعاع الدين شفا "صورت گرفته است و با زحمت فراوان و مقايسه نسخه ها ترجمه اي ارزنده با توضيحات كافي ارائه كرده است. در اين نوشتار از دومين چاپ اين اثر بهره گرفته شد، مترجم سفرنامه نكات قابل توجهي را درباره اين سفرنامه آورده است كه به آنها اشاره مي شود.
يكي از نكات مهمي كه درباره نسخ چاپي سفرنامه در مقايسه با نسخه خطي آن اشاره گرديده است اين است كه سانسور وقت بسياري از مطالب نامه ها را در هنگام چاپ حذف كرده بويژه قسمت هايي كه مربوط به انتقاد شاه عباس از سلاطين غرب يا گرويدن اتباع عيسوي شاه به دين اسلام است بكلي حذف گرديده است كه البته اين نكات توسط مترجم فارسي اين سفرنامه از روي نسخه خطي ترجمه و در اختيار خوانندگان فارسي زبان قرار گرفته است.[7]
نكته ديگري كه درباره اين سفرنامه لازم به ذكر است اين است كه مولف آن يك كاتوليك متعصب است تا جايي كه حتي مسيحيان ديگر كه غير آيين كاتوليك دارند منحرف مي داند و پر واضح است باچنين ديدگاهي در باره ساير مذاهب هم اساسا نمي تواند بي طرفانه قضاوت كند تا جايي كه حتي به شاه عباس هم از نظر مذهبي مطالبي ناروا نسبت مي دهد.[8]
از خواندني ترين مطالب اين سفرنامه اين است كه علاوه بر اينكه به سنت ها و مسائل اجتماعي و فرهنگي ايران عصر صفويه توجه خاص دارد بلكه در اكثر مواقع اين گونه مسائل را با سنت هاي رايج در شهرهاي ايتاليايي مقايسه و قضاوت مي كند به همين جهت است كه خواننده فارسي زبان امروز نه تنها با بخشهايي از سنت هاي رايج ايراني عصر صفوي آشنا مي شود بلكه با اين مقايسه بخشي از مسائل اجتماعي و فرهنگي ايتاليا نيز بر او روشن مي گردد.
اينك بخشهايي از اين سفرنامه كه حاوي نكات خواندني و جذاب است با عناوين و توضيحات لازم، از نظر مي گذرانيم.
زبان رايج در دربار صفويه
نخستين برخورد دلاواله در سفر خود با حكمرانان ايران در حوالي قصر شيرين صورت گرفت و او ضمن تشريح چگونگي ديدارش با "كاظم سلطان" حاكم ناحيه مذكور درباره زبان رايج در ميان امراي ايراني و دربار و نيز در خصوص ويژگي هاي زبان فارسي مطالبي اظهار مي كند او مي نويسد: "زبان تركي در ايران به اندازه زبان فارسي در ايران رايج است اما زبان درباريان ايران و نظاميان زبان تركي است، با وجودي كه براي نوشتن فقط زبان فارسي مورد استفاده قرار مي گيرد اما قسمت اعظم مردان و زنان ايراني دو زبان را بخوبي مي دانند دليل حفظ اين عادت اين است كه قزلباش ها كه قواي نظامي و قسمت اعظم اعيان و نجباي كشور را تشكيل مي دهند با وجودي كه خارج از قلمرو ترك به دنيا آمده اند اصلا ترك نسب هستند و در ميان خود به زبان تركي تكلم مي كنند. از طرف ديگر گفته مي شود كه زبان فارسي زبان شيرين و لطيفي است كه فقط براي سخن گفتن زنان و سرودن شعر خوب است. در حالي كه زبان تركي خشن و مخصوص نظاميان است و شاه نيز از اينكه آن را خوب حرف مي زند به خود مي بالد.[9]
آرايش و لباس ايراني ها
پيترو دلاواله در جاي جاي سفرنامه اش با دقت درباره چگونگي آرايش مردان ايراني ولباس رايج در عصر صفويه نوشته است. او در اين باره مي نويسد: "ايراني ها روي گونه ها و چانه خود را بكلي مي تراشند و سبيل قطوري در پشت لب مي گذارند كه تقريبا تا بناگوش مي رسد. معمولا مردم سرسبيل را رو به پايين تاب مي دهند ولي من دستور دادم انتهاي سبيلم را مستقيم و رو به بالا تاب دهند زيرا شنيده ام شاه عباس هم چنين مي كند."[10]
دلاواله درباره لباس ايراني و تفاوت آن با ترك ها مي نويسد: "لباس ايراني ها با ترك ها اختلاف دارد يعني ساده تر و يقه آن گشوده تر است. جليقه كه فقط زمستان آنرا بروي پيراهن مي پوشند و چون كوتاه است معمولا ديده نمي شود، معمولا از نخ پنبه اي بافته شده و غالبا رنگين و داراي نقش و نگار مختلف است و از داخل هم مختصري آن را پنبه دوزي كرده اند. بالاپوش لباس نسبتا بلندي است كه در تابستان زير آن جليقه به تن نمي كنند. قسمت بالاي اين لباس چسبان و كمر آن تنگ است و دو يقه آن روي يكديگر قرار مي گيرند. آستين لباس باريك و بلند و مچ آن چين دار و فاقد دگمه و سر آستين و شكاف است. از كمربند به پايين بالاپوش فراخ مي شود و تا وسط ساق پا ادامه پيدا مي كند ولي در عين حال پنبه دوزي داخل آن باعث مي شود صاف بايستد، جنس اين لباس از نوع پارچه هندي است و يك رنگ بيشتر در آن به كار نمي رود در موقعي كه لباس نو است به اطلس شباهت دارد و مي درخشد. لباس داراي دو كمربند است كه هر دو زير شكم و خيلي پايين بسته مي شود كمربند پاييني از جنش ابريشم است كه غالبا طلا در آن به كار رفته و فوق العاده عالي است چرا كه در انتخاب كمربند و عمامه كمال دقت مي شود و سعي مي كنند آنها را زود به زود عوض كنند و هر چه اين دو متنوع تر و پرتجمل تر باشند بر شان دارنده لباس افزوده مي شود در حقيقت وجه تمايز ميان افراد يكي هم عمامه و شال كمر است. تن پوش زمستاني كه روي ساير لباس ها پوشيده مي شود آنقدر بلند نيست كه مزاحمت ا سب سواران و سربازان را فراهم كند و در موقع سواري فقط تا روي زين اسب مي آيد. لباس مردم طبقات پايين بلندتر است ولي به هر حال از زانو پايين تر نمي آيد، جنس آن نخسي و رنگش غيرعادي است و با قيطان و نوار ابريشمي رنگي تزئين شده و بند آن را در كنار بدن گره مي زنند، و روي هم رفته خوش نما است.
در مواقع تشريفاتي تن پوش رويي بعضي ها ابريشمي و طلايي است ، ولي اين امر بسيار نادر اتفاق مي افتد. آستر اين لباس ها تقريبا هميشه به رنگ سفيد و سياه و قهوه اي از برهاي خراسان است كه پشم آنها بلند و زيبا و نرم و ظريف است و با وجود مرغوبيت جنس زياد گران نيست. جوراب از نخ ظريفي است و رنگهاي آن متنوع است. البته منظورم جوراب مردان است زيرا زنان جوراب مخملي مي پوشند، ولي لباس همه از رنگهاي متنوعي تركيب مي شوند. ايراني ها به اندازه ما در هماهنگي رنگها دقت نمي كنند و به علاوه مردم دوست ندارند رنگهاي معمولي و عادي از قبيل فيروزه اي و سبز و غيره به كار برند و تعمد دارند رنگهاي نامانوس از قبيل آبي تيره و برنز و قرمز تند و زيتوني و غيره استعمال كنند.[11]
نان و غذاهاي ايراني
پيترو دلاواله از آنجايي كه مدتهاي زيادي در ايران به سر برده، درباره نان ها و غذاهاي ايراني مطالب جالبي نگاشته است و جالب تر اينكه برخي غذاها را با نوع ايتاليايي آن مقايسه و قضاوت نموده است. " نان در كردستان و به طور كلي در ايران بسيار نازك و شكل دايره مانند و سفيد رنگ است و خوب پخته مي شود و شبيه "لازانيا" (نوعي خمير معروف ايتاليايي) است كه از آن ماكاروني تهيه مي كنند. براي غذا خوردن ايراني ها از دست به عنوان قاشق و چنگال استفاده مي كنند." [12]
"ايراني ها به طريق خاصي چهار انگشت را بطور پيوسته به يكديگر در داخل ظرف غذا مي چرخانند به نحوي كه در نظر ما خارجي ها بسيار كثيف و دور از تمدن است."[13]
دلاواله درباره طرز تهيه برنج مي نويسد: " پلو برنجي است كه نسبت به برنج هاي ما پخت آن كمتر است و آبكشي شده و آن را با روغن دم كرده اند. غالبا برنج با گوشت دام و يا مرغ طبخ مي شود و به علاوه چاشني و ادويه مختلفي به آن مي زنند. دانه هاي برنج به يكديگر نمي چسبند به طوري كه وقتي در قاب قرار مي گيرد، با وجودي كه به خوبي پخته شده اين طور به نظر مي آيد كه خام است. در داخل پلو ممكن است بادام يا پسته يا كشمش يا ترشي يا شيريني به انحاي مختلف مخلوط شده باشد اين غذا فوق العاده سالم و به ذائقه من خوشايند است، به علاوه در موقع مسافرت نيز حمل آن زحمتي فراهم نمي كند و زود آن را مي توان گرم كرد و شكم را نيز زود سير مي كند، زيرا يك بشقاب پلوي ايران با چهار بشقاب برنجي كه به طريق ايتاليايي پخته شده باشد برابر است."[14]
"در صورت لزوم پلو را با سبزي هاي مختلف نيز تهيه مي كنند، ولي معمولا پلو به برنج پخته گفته مي شود و در حقيقت نوع طبخ برنج را نشان مي دهد و با شوربا كه برنج پخته شده در آب و يا به قول ما "مينسترا" ]سوپ ايتاليايي كه در پختن آن از برنج و سبزيجات و حبوبات استفاده مي شود[ است فرق دارد. با پلو چاشني هاي ديگر مانند پياز را هم به غذا اضافه مي كنند."[15]
توصيف دلاواله از كرسي
پيترو دلاواله در سفرنامه خود شرح مفصلي از يك وسيله گرماده سنتي در ايران يعني كرسي ارائه مي دهد. و از اين وسيله به عنوان بهترين وسيله براي مبارزه با سرماي طاقت فرساي زمستان ياد مي كند. "در روي يك تنور كوچك گرد چهارپايه اي به شكل يك ميز كوچك مي گذارند كه بر روي آن پارچه ضخيمي مملو از پنبه قرار دارد و تا مقدار زيادي از اطراف ميز را نيز مي پوشاند و مانع از خروج گرماي داخلي مي شود و در حقيقت به اين ترتيب كوره اثر يك بخاري را دارد كه اطاق را نيز گرم مي كند و در موقع غذا خوردن و صحبت كردن و حتي براي خوابيدن از آن استفاده مي شود و اشخاص روي زمين در روي تشك هايي كه كنار آن قرار دارد به طوري مي نشينند كه شانه و پشت آنان به ديواري كه جلوي آن متكا و بالش چيده شده است تكيه مي كنند و هميشه تنوري كه مركز حرارت دهي است در محلي ساخته مي شود كه فاصله آن با ديوارهاي اطاق حداقل با دو ديوار مجاور متناسب باشد و كساني كه طالب حرارت كمتري هستند فقط پاهاي خود را زير لحاف مي كنند و كساني كه حرارت بيشتري را طالبند دست ها و بدن خود را نيز به داخل مي برند ولي سر هميشه بيرون مي ماند و بايد به اطلاعتان برسانم كه حرارت اين دستگاه به اندازه اي مطبوع و لذت بخش است كه من هرگز وسيله اي به اين مفيدي براي مبارزه با سرماي زمستان نديده ام و قصد دارم موقع مراجعت به ايتاليا دستور دهم نمونه هايي از آن بسازند."[16]
رسم هديه دادن ايراني ها به ميهمانان
دلاواله درباره رسم هديه دادن ايراني ها مي گويد: "ايرانيان بخصوص در مورد خارجي ها از جهت تقديم هدايا خيلي سخاوت از خود نشان مي دهند، اما از طرفي ديگر بنا بر رسوم كسي كه هديه اي دريافت مي كند در مقابل آن چيزي به همان ارزش يا گرانبهاتر مي دهد، زيرا اگر اين عمل انجام نگيرد كسي كه هديه داده است گله مند مي شود و به قراري كه شنيده ام اين امر به كرات اتفاق افتاده است."[17]
دلاواله درباره هديه دادن به شاه و تشريفات آن مي نويسد: "در اين كشور ممكن نيست يك نفر به نزد شاه آيد و براي او هديه نياورد حتي سفر او شاهزادگان سلسله ماد نيز بدون هديه و تحف ديد و بازديد انجام نمي دادند . اين هدايا مورد درخواست پادشاهان ايران است، زيرا آنان مي خواهند به اين نحو عظمت خود را نشان دهند و بكلي عقيده اي مخالف ما دارند يعني مي گويند بزرگي يك فرمانروا از هدايايي كه دريافت مي كند بايد تشخيص داد و به دريافت پيشكشي و تحفه بيش از گرفتن ماليات علاقه مند هستند در حالي كه نزد ما وضع چنين نيست و اهميت يك فرمانروا به دست و دلبازي و سخاوت اوست.
رسم هديه گرفتن در مشرق زمين به اندازه اي اهميت دارد كه وقتي پادشاهي پيشكشي دريافت مي كند سعي مي كند آن را به معرض نمايش عموم بگذارد و اگر يك خارجي مهمان او باشد براي اينكه عظمت خود را نشان دهد از چند روز پيش دستور مي دهد هداياي دريافتي را يك جا جمع كنند و سپس همه آنها را موقع ملاقات با اين خارجي از نظر او بگذرانند.
موضوعي كه خنده دار به نظر مي رسد، ولي چون از اشخاص معتبري شنيده ام تقريبا مي توان به صحت آن اطمينان كنم اين است كه در اينگونه مواقع شاه دستور مي دهد از صندوقخانه سلطنتي نيز اشيايي را بيرون كشيده و آنها را جز بقيه هدايا و تحف نمايش دهند تا جلوه آن زيادتر شود و به اين ترتيب مي توان درك كرد كه مردم اين سامان چقدر به ظواهر امر بدون توجه به واقعيت اهميت مي دهند. براي اينكه اشخاص را وادار به آوردن هداياي گرانبها كنند ترتيب اين است كه اگر يك نفر بدون پيشكشي ارزنده اي به ديدار شاه آيد از او به خوبي پذيرايي نمي شود. اگر طرف داراي شان مساوي باشد در حقيقت يك قرارداد ضمني وضع را روشن مي كند بدين معني كه هر چه بفرستي به همان اندازه دريافت خواهي كرد. اگر طرف پايين تر باشد بازهم وضع روشن است يعني شاه فقط دريافت مي كند و چيزي نمي دهد يا كم مي دهد ، ولي اگر طرف قوي تر باشد (چنانچه سلطان عثماني موقعي بود) در اين صورت بايد هديه داد و انتظار عمل متقابل نداشت."[18]
شناخت موقعيت و شخصيت شاه عباس ميان مردم ايران
پيترو دلاواله از مجموع مشاهدات خود درباره شاه عباس نه تنها به موقعيت و اهميت شاه در ميان مردم ايراني پي مي برد بلكه در اثر گفتگو و مصاحبت با شاه با زيركي به كنه وجود شاه و حالات روحي او نيز واقف شده است. او دراين باره مي نويسد: "بايد بگويم شاه در ايران آنقدر مورد ستايش است كه وقتي مي خواهند قسم بخورند مي گويند به سر شاه عباس و اگر كسي به خدا يا به كلام او يا از اين قبيل قسم بخورد آنقدر به حرف او اعتماد نمي كنند تا به اينكه بگويد قسم به سر شاه، به علاوه بطور مكرر از افراد عام شنيده ام موقعي كه درباره موضوعي حرف مي زنند مثلا اگر بخواهند آرزوي مسافرت خوشي را براي كسي بكنند به شيوه ما نمي گويند به خواست خدا، بلكه به تركي مي گويند: "شاه عباس مرادي و رسين" يعني اميد است اراده شاه عباس چنين باشد، خلاصه به شاه عباس اعتقادي دارند و به او نسبت هايي مي دهند كه فقط به خداوند برازنده است و بس."[19]
دلاواله همچنين درباره شخصيت دروني شاه عباس مي گويد: "او داراي طبيعتي غمگين است و به طوري كه من فكر مي كنم افكار گوناگون نيز به اين حالت او كمك مي كند. شايد علت اساسي غم عميق شاه مرگ فرزندش صفي ميرزاي جوان باشد كه مه به لياقت و فراست او اميدواري زيادي داشتند. شاه پس از اينكه به او مظنون شد و او را كشت فهميد كه اشتباه عظيمي را مرتكب شده است و مي گويند اين پدر غم زده هر روز مدت زيادي به اين مناسبت گريه مي كند."[20]
توصيفات و مشاهدات دلاواله از اصفهان
شاه عباس در راه عظمت و زيبايي اصفهان سالها تلاش و كوشش نمود و همين كوشش ها سبب شد كه اين شهر با 600 هزار نفر سكنه تبديل به يكي از بزرگترين و زيباترين شهرهاي جهان شود و هنوز هم بسياري از اين زيبايي ها و آثار و امكنه آن زمان باقي است و هر ساله باعث جذب هزاران توريست و جهانگرد به اين شهر مي شود. جا لب اينكه زماني كه دلاواله از اين شهر ديدار مي كرد هنوز اين شهر به اوج مجد و عظمت خود نرسيده بود.
دلاواله درباره اصفهان مي نويسد: "در مشرق زمين به استثناي قسطنطنيه و حومه آن واقعا هيچيك از نقاط ديگر را نمي توان با اصفهان مقايسه كرد و نسبت به قسطنطنيه نيز اصفهان نه تنها از بسياري جهات مساويست، بلكه به جرات مي توان گفت از آن برتر است. از لحاظ وسعت اصفهان با ناپل برابر و شايد مختصري كوچكتر باشد. در اطراف آن به دستور شاه سه محله جديد ساخته شده كه به فاصله كمي از شهر واقع است. يكي از آنها تبريز دو نام دارد كه سكنه اش را آن عده اي از اهالي تبريز كه به اصفهان كوچ كرده اند تشكيل مي دهند، ولي شاه مايل است اين محله منبعد به نام او "عباس آباد" ناميده شود. محله ديگر به نام جلفاست كه ساكنين آن را مهاجرين جلفا كه همه ارمني و مسيحي و ثروتمند هستند تشكيل مي دهند."
ظاهرا كوچ اين افراد به جهت اينكه اين افراد صنعتگر بودند براي رونق تجارت اصفهان بوده است در حالي كه دلاواله تصور مي كند كه اين ارامنه از دست تهاجم تركها مصون باشند به اين نقطه آورده شدند.
اين سياح ايتاليايي درباره اصفهان ادامه مي دهد: "شاه عباس اولين پادشاهي است كه اصفهان را به عنوان پايتخت انتخاب كرده و با ساختمان هاي پياپي و مخارجي كه در آن مي كند تمام سعي خود را در راه عظمت آن گذاشته است. در سومين محله، گبرها يا معتقدين به آيين زرتشت هستند و شاه سعي مي كند اين سه محله را با ساختمانها و تسهيلاتي از قبيل اعطاي زمين و پول به يكديگر وصل كند و در اين صورت اصفهان و حومه آن از قسطنطنيه و حتي رم بزرگتر خواهد شد. روي هم رفته مي توان گفت با وجودي كه ساختمان ها همه يك طبقه و هم سطح زمين بنا شده اند به بلندي عمارات قسطنطنيه نيست مع هذا به ساختمانهاي قسطنطنيه برتري دارند بخصوص بازارها واقعا بي نظيرند و همه بناهاي آنجا بزرگ و عالي و مساوي و منظم و داراي معماري فوق العاده خوبي هستند و بعلاوه در آن امتعه و كالا از هر نوع به حد وفور وجود دارد و دالان ها را طوري تقسيم بندي كرده اند كه هر قسمتي به متاعي تخصيص يافته و اين امر موجبات تسهيل امر داد و ستد را فراهم كرده است."
دو بنا در اصفهان وجود دارد كه نه تنها نظير آنها در قسطنطنيه نيست بلكه با بهترين آثار مسيحيت برابر و حتي بدون ترديد بر آنها مزيت دارند. يكي از اين دو محل ميدان شاه يا ميدان اصلي شهر واقع در جلوي قصر سلطنتي است. دور تا دور اين ميدان را ساختمان هاي مساوي و موزون و زيبا فرا گرفته كه سلسله آنها در هيچ نقطه قطع نشده است. درب ها همه بزرگ و دكانها هم سطح خيابان و پر امكنه هستند و بالاي آنها ايوانها و پنجره ها و هزاران تزئينات مختلف منظره زيبايي بوجود آورده است. اين حفظ تناسب در معماري و ظرافت كار باعث تجلي بيشتر زيبايي ميدان مي شود و با وجودي كه عمارت هاي ميدان ناوونا در رم بلند تر و غني تر هستند. اگر جرات اين را داشته باشم بايد بگويم ميدان شاه را به دلايل مختلفي بر آن ترجيح مي دهم ]ميدان ناوونا در رم معروفترين و زيباترين ميدان شهر رم است كه اروپاييان معتقدند از آن زيباتر ميداني در دنيا وجود ندارد و دلاواله چنان تحت تاثير زيبايي ميدان شاه قرار گرفته كه آن را زيباتر مي بيند[ دور تا دور ميدان در نزديكي دكانها نهر پر آب جاري است كه در وسط آن سنگ هايي براي تردد پياده ها قرار داده اند و بين اين نهر و دكانها به خط مستقيم درخت هاي پرشاخ و برگ و يكسان كاشته اند كه چند وقت ديگر وقتي برگهاي آنها برويد به نظرم قشنگترين منظره عالم را تشكيل خواهند داد. وسط ميدان با سنگ هاي ريز فرش شده و براي دويدن يا اسب سواري موقعيتي از آن بهتر وجود ندارد."[21]
محل تماشايي ديگر اصفهان به نظر دلاواله باغ هزار جريب اصفهان است كه به تفصيل درباره آن توضيح مي دهد، "در كنار خياباني كه در سمت شهر اصفهان قرار دارد خانه كوچك چهارگوشي قرار گرفته كه ايوانها و پنجره هاي زيادي دارد و با تصاوير و نقش و نگارهاي جالبي تزئين شده است. از بالاي اين خانه تمام خيابان را به خوبي مي توان ديد و غرض از ساختمان آن نيز همين بوده است و قصر شاه را نيز دالاني با آن متصل مي كند. در كنار خيابان ديوارهاي يكسان و منظمي وجود دارد كه در داخل آنها باغ هاي سلطنتي واقع شده و ورود آنها براي تفرج مردم آزاد است و با انعام مختصري به باغبان مي توان به حد دلخواه از ميوه جات آن بهره گرفت. مدخل اين باغها با نظم و ترتيب خاصي در مقابل يكديگر قرار گرفته اند، عمارات زيبايي به صورت قرينه در اين باغ درست شده است كه واقعا زيباتر از آن نمي توان توصيف كرد بعلاوه در داخل باغ در بيرون از آنها در خيابان صفوف طولاني و منظم درختان انبوهي قرار گرفته كه تناسب و نظم آنان فوق العاده است، نهر بزرگي كه در بستري سنگي جاري است و تمام خيابان را از وسط آن مي پيمايد حوض ها را سيراب مي كند. در بسياري حوض ها آب از فواره ها جهش مي كند و در بعضي ديگر به صورت آبشارهاي كوچكي سرازير مي شود. كف پياده روهاي خيابان سنگفرش و براي عبور انسان و اسب بسيار مناسب است و به فاصله هايي چند سنگفرش قطع و در زمين گلهاي مختلف كاشته شده است.
خيابان را رودخانه اي قطع مي كند كه عمق آن زياد نيست و از تركيب هزاران جويباري كه از كوهستانهاي نزديك سرازير مي شوند به وجود آمده است. روي اين رودخانه پلي وجود دارد كه تماما از آجر ساخته شده] منظور دلاواله پل الله ورديخان است كه توسط وي در اوايل سلطنت شاه عباس ساخته شده كه به سي و سه پل معروف است[ و عرض آن از تمام پل هاي رم بيشتر و طول آن حداقل سه يا چهار برابر آن پل هاست. معماري اين پل به طرز غريبي است و در دو طرف آن طاق نماهايي وجود دارد كه مردم از زير و بالاي آن عبور مي كنند. آنچه بيشتر نظر انسان را جلب مي كند راهروهاي زير پل است كه تقريبا هم سطح آب قرار گرفته و خستگي و زمزمه آب در طبقه زيرين پل بخصوص در تابستانهاي گرم بسيار مطبوع است، بعلاوه در جهتي كه آب جريان دارد نزديك پل دروازه كوچكي از سنگ قرار داده اند تا آب از روي آن سرازير شود و به صورت آبشار كوچكي است كه اين منظره هم در حد خود بسيار زيباست."[22]
وضعيت دانشمندان و اهل علم در عصر شاه عباس
پيترو دلاواله در خصوص اهل علم نظرات جالبي توجهي دارد و بويژه به اين نكته توجه داشته است كه با وجودي كه اين گروه مردمان زحمت كشيده اي هستند ولي توجه كافي به آنان نمي شود واقعيت اين است كه بي توجهي ياكم لطفي به اين گروه مختص دوران صفوي نبوده است بلكه درتمام طول تاريخ ايران وحتي در زمانه ما برخلاف آنچه كه درظاهر امر وانمود مي شده است همواره اين گروه شريف مورد بي مهري ياكم توجهي بوده اند وچه بسا اين خود يكي ازعلل عقب ماندگي ها درجامعه ما بوده است , به هرحال سياح ايتاليايي در اين خصوص مي نويسد: "تعداد اهل علم و مطلعين رشته هاي مختلف علوم نسبتا زياد است و اين عده نوعا از مردمان زحمت كشيده اي تشكيل شده اند كه شغل آنان نظامي گري نيست و احيانا بعضي از نجبا و اصيل زادگان و وابسته به خاندان هاي سلطنتي نيز كه ميرزا يعني شاهزاده لقب دارند در بين آنان وجود دارد. به نظر من اشخاص شريف ايران همين عده هستند كه به علت حسادت ديگران عقب مانده اند زيرا سرباز يا قزلباش محسوب نمي شوند. بعضي از اين افراد به ادبيات آشنايي كامل دارند و با وجودي كه با فضلاي اروپايي قابل مقايسه نيستند ولي اگر آنها را با ساير شرقي ها مقايسه كنيم مردمان عالمي به شمار مي روند."[23]
زنان و موقعيت آنان ازديدگاه پيترو دلاواله
سياح ايتاليايي در باب بحث از زنان نخست به معناي كلمه حرم و مشتقات آن اشاره مي كند آنگاه به روابط بين زن و مردم در ايران و ديدگاههاي ايرانيان در اين خصوص مي پردازد كه بايد اذعان كرد كه متاسفانه چنين ديدگاههايي واقعيت داشته و هنوز هم ممكن است بعضي ايرانيها چنين بيانديشند. او در اين باره مي نويسد: "علت اينكه به زنان و خانه آنها و به طور كلي هر چه مربوط به آنان مي شود حرم خطاب مي كنند دو چيز است كه نمي دانم كدام بيشتر اهميت دارد. بعضي ها مي خواهند به اندرون خانه آنان حرم يعني غيرقانوني و مخالف شرع و گناه گفته شود، زيرا مي گويند اصلا وجود زن باعث ارتكاب گناه از طرف مرد است و اگر زنان وجود نداشتند مردان گناه همخوابگي با آنان را كه بزرگترين گناهان است مرتكب نمي شدند و به نظر من در اين مورد آنان حتي همخوابگي با زنان مشروع و كنيزان خود را نيز كه به آنان حلال هستند به همين نحو ياد مي كنند، چون اصولا روابط جنسي مرد و زن را گناه مي دانند و يا معتقدند كه به اين ترتيب انسان گناه اصلي را كه باعث ادامه نسل در روي زمين شده تكرار مي كند."[24] در اينجا لازم به ذكر است كه دلاواله در قضاوت خود اشتباه كرده است. و اين مطالب با اصل شرع و اساس دين اسلام مغايرت دارد و اگر چنين تفكري بوده و يا باشد نشات گرفته از تعاليم اسلام نيست.
دلاواله درباره كلمه حرم ادامه مي دهد: "علت ديگري كه به زنان حرم گفته مي شود اين است كه مي خواهند وانمود كنند مكانشان جايگاه مقدسي است و آنان را نيز بايد مانند شئ مقدسي نگهداري كرد و مورد پرستش قرار داد و شايد هم منظور اين است كه ديدن آنان براي ديگران ممنوع است و هيچكس مجاز نيست به زن ديگري غير از همسر خود نزديك شود و يا او را ببيند و با او هم صحبت شود."[25]
در اينجا پيترودلاواله مطالبي را درباره حجاب زنان مطرح مي سازد كه به نظر مي رسد يا نشاندهنده عدم آگاهي او از تعاليم اسلام يا برداشت ظاهري از مطالب است. او در اين باره مي نويسد: "بايد بدانيد كه اين عادت مشرق زميني ها در مورد نشان ندادن چهره زنهايشان بطوري كه بعضي تصور مي كنند فقط ناشي از فروتني يا حسادت شوهر و يا منع مذهبي نيست، بلكه به علت تفاخر و خودپسندي است، تا چنين وانمود سازد كه هر كسي لياقت ديدن صورت آنان را ندارد. اين مطلب را من از دو چيز استنباط مي كنم: اول اينكه در تواريخ قديم نيز نوشته شده است حتي قبل از دين اسلام زنهاي بت پرست عربستان و بين النهرين با صورت بسته مي رفتند و اين مطلب را با رونيو در حواشي شرح حال ؟؟؟ كه مولفين آن را "تترو نيانو" و "ايزيد و رو" ذكر مي كند نوشته است و "اميليو بروبو" نيز مي نويسد كه زنان يوناني به ميهماني مي رفتند و نه كسي مي توانست آنان را ملاقات كند و مثل زنان مسلمان امروزه در اندرون زندگي مي كردند. پيترو بيتزارو نيز كه در كتاب در ايران قديم سعي كرده است چكيده نوشتجات تمام مولفين را در اين مورد عرضه مي دارد نقل مي كند كه زن تيرداد موقعي كه سوار بر اسب به اتفاق شوهر خود به رم آمد يك نقاب طلا بر روي صورت داشت. طبق آداب و رسوم فعلي نيز در مقابل يك شخص مهم مثلا پادشاه هر زن نجيب زاده اي به عنوان احترام روي خود را مي گشايد، ولي در مقابل يك نفر هم شان يا اندكي مادون خود حتي اگر با او نزديك بوده و بارها با يكديگر هم صحبت شده باشند حجاب خود را برنمي دارد. در عوض زنان در حضور خودي يا بيگانه اي كه اهميتي نداشته باشد زياد در بند حجاب نيستند ولي زنان طبقات پايين بيشتر اوقات حجاب بر صورت دارند زيرا آن شان و منزلت و شهرت را ندارند كه مستور يا مكشوف بودنشان باعث اهميت طرف شود، در صورتي كه زنان طبقات اصيل خيلي مقيد به اين اصول هستند. در مجموع مي توانيد قياس كنيد كه پوشانيدن صورت در كشورهاي شرقي يعني امري كه آنقدر براي آن اهميت قائل هستند منحصرا به خاطر عفت و تقوي نيست، بلكه آداب و تشريفات نيز در آن نقش مهمي دارند.[26]
خصوصيات مردم مازندران از نظر دلاواله
سياح ايتاليايي در سفر به مازندران هم از خصوصيات ظاهري و اخلاقي مردم اين ديار از سرزمين ايران اظهار نظر كرده و هم درباره آب و هواي منطقه و همچنين درباره دلايل توجه خاص شاه به اين مناطق نگاشته است. دلاواله دراين باره تاكيد مي كند: "زنان و مردان مازندراني داراي چشم و ابروي سياه و موهاي مشكي هستند و بخصوص زنان در نظر من زيبا جلوه مي كنند و بر عكس زنهاي مسلمان ديگر هيچوقت چهره خود را نمي پوشانند و از حرف زدن با مردان امتناعي ندارند و مانند مردان اين ديار در برخورد بسيار مودب و مهربان هستند و همگي مردم مازندران دوست دارند خانه خود را در اختيار مهمان قرار دهند و در قبيال او با كمال ادب و رافت رفتار كنند و من در هيچ جاي ديگر دنيا نديده ام مردم دهات آنقدر داراي تمدن و آداب و رسوم پسنديده باشند و ملاحظه كردم ايالت هيركانيا كه به قول قدما بايد عاري از تمدن و جايگاه پلنگان وحشي باشد زيباترين نقطه ايست كه تا به حال در آسيا ديده ام و مردم آن متمدن ترين و باادب ترين مردمي هستند كه ممكن است در دنيا وجود داشته باشند."[27]
پيترو درباره مهمان نوازي مردم مازندران ادامه مي دهد: " در مازندران مهمانسراهاي عمومي نيست و توقف در خانه هاي خصوصي مردم انجام مي گيرد كه صاحبان آنها نه طلب پولي مي كنند و نه اگر كرايه اي از اين بابت داده شد تن به قبول آن مي دهند و بايد در مقابل به آنان هديه يا انعامي داد كه در اين صورت مي پذيرند."[28]
دلاواله درباره علل توجه مخصوص شاه عباس به فرح آباد و مازندران يادآوري مي كند: "شاه نام فرح آباد را كه مركب از دو كلمه فرح به معني انبساط، نشاط و آباد به معني داير و برقرار است بر روي اين محل گذاشت و عواملي كه در مرحله اول او را وادار به بناي اين شهر كرده اند عبارتند از عشق به آباداني و زيبايي مملكت كه مي توان گفت در وجودش نهفته است و دقيقه اي از اين كار غافل نيست، و علاقه مخصوصي كه به ايالت مازندران دارد زيرا مادرش اهل منطقه بوده و خودش نيز هميشه مي گويد خون مازندراني در رگهايش جريان دارد."[29]
دلاواله در ادامه مي افزايد از ديگر دلايل توجه شاه عباس به مازندران اين است كه از نظر عدم دسترسي دشمن به آن يكي از مستحكمترين نقاط ايران است. چرا كه از شمال محدود به دريا و از جنوب سراسر اطراف آنرا كوهستانهاي مرتفع و صعب العبور پوشانده است. هيچيك از حكمرانان ايراني مانند شاه عباس به فكر آباداني منطقه نبوده اند و او فرح آباد را مركز مازندران برگزيده و در آن ساختمانها و قصور متعدد ساخته است و حتي براي آباداني آن جمعيت هايي از ساير نقاط به آنجا كوچانده است و اين مسئله باعث رونق كار هنرهاي دستي و كشاورزي در سراسر منطقه شده است."[30]
هواي فرح آباد به نظر دلاواله تا حد زيادي به هواي رم شباهت دارد، رطوبت و مه و بارانهاي زمستاني و حتي حرارت و برورت نيز به همان اندازه است. او مي افزايد "اين مطلب زياد تعجبي ندارد زيرا اگر اشتباه كنيم طول جغرافيايي اين نقطه نسبت به قطب شمال يكي است. جنس زمين اين دو منطقه نيز تقريبا يكسان و هر دو حاصلخيز و در عين حال باتلاقي است بعلاوه موقعيت اين دو شهر از نظر رودخانه اي كه از وسط آنها مي گذرد و نزديكي به دريا شبيه است با اين تفاوت كه دريا در جنوب رم واقع شده و رودخانه آن از سمت شمال به جنوب جاري در حالي كه در فرح آباد وضع برعكس است."[31]
تهران از ديدگاه دلاواله
جهانگرد ايتاليايي در سفر خود در عصر شاه عباس نزديك به 380 سال پيش از تهران عبور كرد و حال و هواي آن روزگاران اين شهر را توصيف كرده است. مقايسه تهران در آن زمان با تهران كنوني براي كساني كه بزرگي و عظمت امروز آن را مي بينند خالي از لطف نيست. او در اين باره مي نويسد: "شاه در همان حوالي توقف كرده بود ولي در تهران خانه اي ندارد و هرگز بدانجا پاي نمي گذارد و حتي يك مرتبه به آن فحش داده و به روح پدر هر كس كه وارد اين شهر شود لعنت فرستاده است. به نظر مي رسد كه وي موقعي در اين شهر به علت خوردن ميوه زياد مريض شده و دانه هايي از بدنش بيرون ريخته است، عده اي نيز مي گويند كه اهالي شهر تهران آنطوري كه بايد از او استقبال نكرده اند. با تمام اين لعن و نفرين ها مايل شدم به ديدن شهر بروم و بدين قصد از ميان اردو عبور كردم و با وجودي كه مردم تهران به خارجي ها جا نمي دهند محل دلچسبي در يكي از باغات پيدا كردم و در سايه درختان به خواب خوشي فرو رفتم. تهران شهر بزرگي است كه از قزوين وسيع تر است، ولي عده كمي در آن ساكن هستند، تمام اين شهر از باغ هاي بسيار بزرگي پوشيده شده و همه رقم ميوه در آن يافت مي شود. تهران پايتخت ايالتي است كه به همين نام معروف است و مقرخان مي باشد. اين شهر بر سر راه فيروزكوه واقع شده و خيابانهاي آن از نهرهاي پهن و باريك و كوتاه و طويلي كه تعداد آنها فوق العاده زياد است و براي آبياري باغات مورد استفاده قرار مي گيرد. خيابانهاي تهران پر از درخت چنار است كه همه پربرگ و قطور و زيبا هستند و بايد بگويم كه در تمام مدت عمر خود هيچوقت تعداد به اين زيادي چنارهاي تنومند زيبا نديده ام . تنه اين درختان به اندازه اي قطور است كه اگر دو مرد دست به دست يكديگر بدهند باز هم نمي توانند يكي از آنان را در بغل بگيرند و من بايد واقع تهران را شهر چنار بنامم. از اين گذشته عمارت يا چيز زيباي ديگري در اين شهر نيست."[32]
شكنجه ها و مجازات هاي عصر شاه عباس
پيترو دلاواله در سفرنامه خود درباره برخي مجازات هايي كه در زمان شاه عباس مرسوم بود توضيحاتي ارائه مي دهد كه بدون ترديد چنين مجازات هايي بسيار خشن و بيرحمانه بوده است و نظير آن را مي توان در حكومت هاي قرون وسطايي غرب ديد. دلاواله درباره يكي از مجازات هاي رايج مي نويسد: " مجازات بدين ترتيب اجرا مي شود كه پاهاي محكوم را از پشت، در آنجا كه ساق به كف پا مي پيوندد، سوراخ مي كنند و ريسماني از آن مي گذرانند و او را از درختي آويزان مي كنند به طوري كه سر و شانه هايش به زمين سائيده مي شود. اگر محكوم بايد بميرد آنقدر او را بدين حال مي گذارند تا از گرسنگي هلاك شود و اگر بعد از مدتي مقاومت كرد و نمرد شكمش را با شمشير مي درند و او گرفتار يك مرگ دردناك و تدريجي مي شود، زيرا در اين صورت روده هاي او بر صورتش مي ريزد و آن بيچاره مي كوشد دوباره آنها را در شكم خود فرو برد و بالاخره به وضع فجيعي جان مي سپارد، اما اگر مرد خطاكار مستحق مردن نباشد فقط يكي دو ساعت او را در همين حال باقي مي گذارند و سپس رهايش مي كنند و حتي بعد از آن رنجي هم حس نمي كند، فقط در مدت تحمل اين مجازات واقعا گرفتار شكنجه اي وحشتناك شده است."[33]
مجازات ديگري كه دلاواله ياد مي كند نيز بسيار دهشتناك است و معمولا در موارد خطاهاي ناموسي به كار مي رود. وي درباره اين مجازات نيز اظهار مي كند: "مجازات ديگري كه در اين سرزمين مرسوم است قطع آلت رجليت مردان است، بدون اينكه آنان به هلاكت برسند. اين مجازات در مورد جرائم خاصي از قبيل تجاوز به ناموس زنان و مسائلي از آن قبيل بطور عادي و جاري اجرا مي شود، ولي افرادي كه مجازات درباره آنان اجرا شده است بفوريت و فقط با استفاده از خاكستر شفا مي يابند. وزير مازندران كه در فرح آباد خيلي به كار من رسيدگي كرد از بخت بد گرفتار چنين مجازاتي شده و بقراري كه خودش تعريف مي كرد موقعي كه او قبلا با مقام پايين تري مشغول خدمت بوده است به عرض شاه رسانيده اند كه به پسر بچه اي تجاوز كرده و شاه نيز بلافاصله دستور داده است براي عبرت سايرين او را مقطوع النسل سازند، در نتيجه يكي از زنانش از او جدا شده و شوهر ديگري كرده، ولي زن ديگرش كه مسن تر بوده است به ميل خود زندگي را با او ادامه داده و اكنون مثل خواهر و برادر در يك خانه زندگي مي كنند. بعد از اين مجازات چون معلوم شده كه اين تهمت صحت نداشته شاه نسبت به او خيلي مهرباني كرده و دستور داده در مواظبتش بكوشند و چندين روز او را در اطاق در بسته و تاريك داخل خاكستر نگهداري كرده اند تا بكلي بهبود يافته است منتهي صدمه كه به او وارد شده البته به هيچ وجه جبران پذير نيست."[34]
رفتار مسالمت آميز شاه عباس با عيسويان
دلاواله بارها از رفتار مسالمت آميز و مهربانانه شاه عباس ياد مي كند و حتي معتقد است اين رفتار گاه باعث شده كه مسيحيان دين خود را كنار بگذارند و مسلمان شوند. او در اين باره از مسيحيان انتقاد مي كند و تهمت هاي ناروا به شاه عباس را در خصوص تحت فشار قرار دادن مسيحيان را كاملا مردود اعلام مي كند . او در اين خصوص به تفصيل توضيح مي دهد كه البته رفتار شاه عباس با رعاياي مسيحي و آزادي زيادي كه به آنها اعطا كرده است براي دين ما عيسويان مفيد نيست زيرا بسياري از آنان مذهب خود را رها مي كنند يعني عده اي آن را به پول مي فروشند، سالها قبل موقعي كه چنين اتفاق افتاد و تعداد زيادي از مسيحيان دين خود را رها كردند و در اورپا چنين انتشار يافت كه شاه عباس با زور و فشار باعث اين عمل شده و بيچارگاني را كه قادر به پرداخت قروض خود نبوده اند بالاجبار وادار به انكار دين خود ساخته است ولي من بايد بگويم كه قسمتي از اين اتهامات وارده به شاه عباس مقرون به صحت نيست و با آشنايي كه به اوضاع و احوال پيدا كرده ام مي دانم كه تغيير عمده متوجه خود عيسويان ؟؟؟ كه پول شاه را گرفته و به اسراف پرداخته اند و براي رهايي از پرداخت قروض مسلمان شدند و در اين مورد شاه هيچ تقصيري ندارد.[35]
نكته جالب تر اينكه دلاواله سخت به پادشاهان اسپانيايي در مورد عدم حمله به عثماني انتقاد مي كند و شاه عباس را در اين باره مي ستايد. اين انتقادها چنان براي حكومت هاي محلي ايتاليا و اسپانيا گران آمد كه در چاپ سفرنامه دلاواله اين قسمت مطالب را زير تيغ سانسور برد. او در اين باره مي نويسد: "شاه عباس به خوبي به تمام مسائل واقف است و بي توجهي اسپانيولي ها (به خاطر عدم همكاري و حمله به عثماني ها) فوق العاده به نظر او عجيب مي آيد، زيرا بارها بوسيله پيك هاي مخصوص پيام داده و درخواست كرده است كه آنان با ترك ها وارد جنگ شوند و اسپانيوليها حتي اگر نمي توانستند تمام قواي خود را در اين راه به كار اندازند براي خوش آمد او لااقل قادر بودند به اين كار تظاهر كنند و اقدامات چندي انجام دهند ولي متاسفانه هيچوقت به اين كار دست نزدند، زيرا مي دانم كه وزراي پادشاه اسپانيايي فقط به او دروغ مي گويند و مصالح خود را در نظر مي گيرند و از وقايع به نفع خود بهره برداري مي كنند و به همين دليل است كه امروز همه از پادشاه اسپاني شكايت دارند."[36]
اهل تصوف در ديدگاه دلاواله
اصيل زاده ايتاليايي درباره زندگي و موقعيت صوفي ها در دربار شاه و رابطه آنان با شاه عباس مطالب خواندني و قابل توجه دارد كه البته لازم به يادآوري است كه قضاوت هاي او خالي از ديدگاههاي غرض ورزانه يا متعصبانه نيست. دلاواله در اين خصوص مي نويسد: "اطعام يوميه صوفي ها از طرف شاه است. صوفي گري يكي از فرقه هاي مذهبي ايران است و صوفي ها فقر و تنگدستي را مايه مباهات مي دانند. آنان گرچه از لحاظ لباس با سايرين تفاوتي ندارند، ولي هميشه تاجي بر روي سر مي گذارند. همه صوفي ها باهم زندگي مي كنند و رئيس آنان به خود جنبه تقدس مي دهد كه بهتر است آنرا عوام فريبي خواند. صوفي ها در باطن از همه مردم ديگر بدتر هستند و شاه عباس شخصا نيز هيچ گونه اعتمادي به آنان ندارند و معتقد است همه در واقع شياداني بيش نيستند. هر چه باشد به هر حال مردم براي آنان احترام فوق العاده قائل هستند و شاه نيز ظاهرا چنين وانمود مي كند، زيرا صوفي ها از پيروان شاه صفي جد او كه پيشرو اين طريقت بود، هستند و شاه نيز جد خود را از مقدسين اين فرقه مي داند و در موقع دعا و استغاثه پس از نام خود و محمد و علي مي گويد، دينم، امامم، شاه صفي. صوفي ها هر كجا شاه برود با او مي روند و شاه هر شب از آشپزخانه خود براي آنان كه تعدادشان دويست سيصد نفر است شام مي فرستد و آنان غذا را يا در ملا عام و يا در راهرو اول قصر شاهي و يا در محوطه اي كه مخصوص اين كار ساخته شده است صرف مي كنند. در اين موقع مردم زيادي به تماشا مي ايستند و آنان بعضي اوقات مختصري از پلوي خود را به تماشاچيان مي بخشند بدين معني كه با دست پلو برمي دارند و به هر كس در جلو واقع شده باشد تعارف مي كنند. كسي كه چنين هديه اي دريافت كرده است آن را متبرك مي شمارد و خود من اشخاص سرشناسي را ديدم كه به اين نحو از دست صوفي ها غذا دريافت مي كردند و مي خوردند. مطلبي كه باعث خنده شديد من شد اين بود كه بعضي ها خود را گناهكار مي خوانند و در مقابل رئيس صوفي ها به زمين مي افتند و درخواست مجازات مي كنند تا گناهانشان پاك شود. رئيس با قيافه بسيار جدي چوبي را كه در دست دارد چهار تا شش بار، بسته به ميل خود، محكم يا آهسته بر ران گناهكار مي نوازد و اين ابلهان تصور مي كنند با همين مجازات هاي سبك تمام گناهانشان آمرزيده مي شود و اين عمل را استعراف مي نامند.[37]
گرگ بازي سرگرمي شاه و مردم
دلاواله درباره بازي هاي مرسوم عصر صفويه در سفرنامه خود به تفصيل توضيح مي دهد بازي هايي از قبيل "چوگان بازي و گرگ بازي" او درباره گرگ بازي مي نويسد: "شاه عباس براي اينكه روحيه عمومي را شاد كند و فكر جنگ را از خاطره ها بزدايد در ميدان عمومي دستور بازي خاصي را داد كه بازيكنان آن برعكس چوگان سوار بر اسب نيستند و همه مردم در آن شركت دارند. بازي از اين قرار است كه در وسط ميدان گرگ زنده اي را مي آورند و ميان مردم رها مي كنند. مردم از اطراف دنبال گرگ مي دوند و با داد و فرياد آن حيوان وحشي را چنان خشمگين و بيمناك مي كنند كه به هر طرف حمله مي برد و به سوي اشخاص مي پرد، آنگاه مردمي كه گرگ به طرف ايشان رفته است از پيش او مي گريزند و دسته ديگري آن حيوان را دنبال مي كنند، ولي هرگز به او دست نمي زنند و تنها كارشان فرياد كردن و ترسانيدن گرگ است و حيوان كه نمي تواند به كسي آسيب برساند اگر اتفاقا كسي را هم پنجه بزند يا به دندان بگيرد به سبب ازدحام مردم زود او را رها مي كند. اين بازي خود بخود چيز مهمي نيست ولي داد و فرياد چند هزار نفر و حركاتي كه در اطراف گرگ وحشي مي كنند باعث خنده و تفريح مي شود. شاه و ما كه اطراف او هستيم با اسب به اين منظره مي نگريم."[38]
نظم و انضباط سربازان ايراني و مقايسه آن با قشون هاي ايتاليايي
دلاواله درباره وضعيت سربازان ايراني و برخورد آنان با مردم از محله هايي كه مي گذاشتند و اين كه قشون به هيچوجه باعث آزار و اذيت مردم نمي شدند مطالب جالب توجهي در سفرنامه خود دارد، از همه مهمتر درباره حقوق و مواجب آنها و وسايل رفاه و آسايشي كه براي قشون ايراني فراهم مي آيد به تفصيل مطالبي بيان مي كند. سياح ايتاليايي در اين باره چنين نگاشته است: "انضباط شديد ميان سربازان چنان برقرار است كه قوا از هر جا مي گذشت كاملا به نفع سكنه محل تمام مي شد و هر چه را سربازان مي خريدند پولش را فورا پرداخت مي كردند. به نحوي كه اردو زدن قشون در يك محل براي مردم آنجا واقعا مفيد بود و من به اين مناسبت ياد عبور سربازان خودمان افتادم كه در سر راه خود از مال دوست و دشمن چيزي باقي نمي گذارند و سكنه محلي همه از ترس ظلم و ستم آنها فرار اختيار مي كنند. در اين برعكس وقتي قشون از محلي رد مي شود فروشندگان بساط خود را پهن مي كنند، به نحوي كه هميشه و همه جا آذوقه انسان و حيوان تامين است و علاوه بر آن همه نوع ميوه و تره بار و تنقلات نيز در بساط فروشندگان پيدا مي شود تا افراد در موقع سواري بخورند.
دهاتي ها آنقدر از اين وضع بهرهمند مي شوند كه تمام سال آذوقه خود را براي ايام عبور اردو انبار مي كنند، زيرا براي فروش آنها فرصتي مناسب تر از اين نيست و از طرفي سربازان نيز به اين نحو مايحتاج خود را به ارزاني خريداري مي كنند و در حقيقت براي هر دو طرف معامله سودبخشي است و تمام اين وضع در اثر خوش رفتاري سربازان نسبت به سكنه و مردم عادي به وجود آمده است و اين رفتار با بي انضباطي اسپانيولي ها و افراد مسلح حكومت بدبخت ناپل بطوريك ه همه مي دانند از زمين تا به آسمان فرق دارد.
دلاواله درباره مواجب و حقوق سربازان و فرماندهان سپاه صفوي مطالب دقيقي دارد كه شايد در كمتر منابعي به اين دقت به آن اشاره شده باشد. او در اين خصوص مي نويسد: "در مورد مواجب بايد بگويم كه هيچيك از سربازان نبايد در سال مبلغي كمتر از پنج تومان كه معادل با پنجاه سكنه است دريافت دارد و با اين پول يك سرباز با اسبش به خوبي مي توانند زندگي كنند. فرماندهان و صاحب منصبان قشون البته وضعشان خيلي بهتر است و نسبت به درجه و مقام خود حقوق مكفي دريافت مي دارند و افراد برجسته اي نيز هستند كه حقوق سالانه آنها بين 200 تا 300 تومان است."[39]
پيترو دلاواله در انتهاي سفرنامه خويش از رفاه و آسايشي كه افراد قشون ايراني دارند چنين ياد مي كند: "افراد اردو هميشه مثل اين است كه در بهترين و پرنعمت ترين شهرها زندگي مي كنند زيرا هر چه در تمام كشور يافت مي شود بهترينش با آنان همراه است، به اين معني كه بطور مداوم گروهي از فروشندگان و صنعتگران و غيره به دنبال آنان در حركتند و نه تنها احتياجات اوليه سربازان را تامين مي كنند بلكه هر نوع خوراكي حتي تنقلات را در اختيارشان مي گذارند. چون اردوكشي در ايران تقريبا مداوم است و همه از سربازان گرفته تا درباريان بيشتر اوقات خود را در اردوگاهها به سر مي برند تا در خانه اين است كه به هزاران وسايل مختلف سعي كرده اند اين ايام با راحتي بيشتري به سر آيد. حتي حمامهاي متحرك در دشت و صحرا همراه قشون است. آشپزخانه متحرك كه غذاي لذيذ مي پزد نيز همواره همراه قشون است."[40]
1. سرراجر استيونز، "ديدار كنندگان اروپايي از ايران عصر صفوي، مترجم منصور چهررازي، كتاب ماه تاريخ و جغرافيا، سال هفتم اسفند 82 و فروردين 83، ص 38
[2] . سفرنامه پيترو دلاواله (قسمت مربوط به ايران) ترجمه شعاع الدين شفا، تهران ، انتشارات علمي و فرهنگي ، چ دوم، 1370، ص 11.
[3] . همان، ص 13.[4] . همان ، ص 14.[5] . همان، ص 17.[6] . همان، ص 19.[7] . همان، ص 21.[8] .همان، ص 24.[9] همان، ص 9. [10] .
[11] . همان، ص 144.[12] . همان، ص 13.[13] . همان، ص 26.[14] . همان، ص 27.[15] . همان.[16] . همانجا، ص 15.[17] . همان، ص 22.
[18] . همان ، ص 232.[19] . همان، ص 25.[20] . همان ، ص 260.[21] . همان، ص 26 و 27.[22] . همان، ص 41.[23] . همان، ص 61.[24] . همان، ص 102.[25] . همان، ص 103.[26] . همان، ص 104.[27] . همانجا، ص 163.[28] . همان، ص 164.[29] . همان، ص 170.[30] . همان، ص 171.[31] . همان، ص 179.[32] . همان، ص 288.[33] . همان، ص 377.[34] . همان، ص 457.[35] . همان، صص 173 و 174.[36] . همان، ص 256.[37] . همان، ص 68.[38] . همان، صص 298، 299.[39] . همان، ص 354.[40] .همان، ص 462.
اینجانب عمادالدین فیاضی دکترای تاریخ و استاد دانشگاه آزاد اسلامی تلاش خواهم کرد تا با عنایت پروردگار مطالبی از تاریخ ایران و اروپا به طور تخصصی و تحلیلی در این ویلاگ قرار دهم .